![]() |
![]() |
|
|
امروز صبح مرغ عشقم مرد
نمیتونم بگم چه حالی دارم چون قابل وصف نیست فقط بگم تا حالا انقدر گریه نکرده بودم خیلی غمم گرفته من عاشقش بودم واقعا دوسش داشتم پسر بود ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/23ساعت 13:10 توسط مریم |
|
|
نباید قبول میکردم اما کردم الان میخوام برم بیرون ببینم باهام چکار داره البته نه با قصد آشتی و اینا توپم خیلی پره خدا به دادش برسه ................................................................................... الان که دارم مینویسم یه ساعتی هست که برگشتم هرچی تو دلم بود گفتم واسه اولین بار تو خیابون دادو بیداد کردمو حرفایی که تو دلم بودو گفتم راحت شدم خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/03ساعت 14:56 توسط مریم |
|
|
سلام . میخوام بی مقدمه برم سر اصل قضیه ۲ هفته پیش بود . داشتم با ابوالفضل حرف میزدم . پشت خطی داشتم. نگاه کردم دیدم شمارش آشناست . واااای نه شماره امینه . بعد از ۶ ماه میخواد چی بگه ؟؟ دلم لرزید . با ابوالفضل خداحافظی نکردم فقط گفتم پشت خطی دارم و قطع کردم . -بله ؟ - سلام علکم - سلام - خوبی؟ -ممنون -شناختی؟ نخیر به جا نیاوردم -خیلی بی معرفتی (با خنده) -هه هه هه کی به کی میگه بی معرفت -خوبی مریم ؟ -به لطف شما -ناراحتی زنگ زدم؟ -واسم فرقی نمیکنه(داشتم دروغ میگفتم) -زنگ زدم بهت به دو دلیل اول اینکه میخوام ببینمت پولتو بهت بده دوم به خاطر اینکه دلم برات تنگ شده -هیچ کدومه دلیلات واسم قانع کننده نیست . پولم حلالت تو هم دل نداری که واسم تنگ شده باشه -دوست پسر داری؟ -آره -خیلی پست فطرتی خیلی بی معرفتی خیلی عوضی ی -نظر لطفته -اگه دوست داشتی بهم زنگ بزن -آهان بهم اجازه میدین که باهاتون تماس بگیرم نه؟ -آره دیگه چکار کنم دیگه دوست دارم -خیلی پر رویی -خب دیگه کاری نداری؟ -از اولم کاری باهات نداشتم -باشه بهش میگم خداحافظ -خدانگهدار شب بهم اس ام اس داد خوبی خانوم شریفی ؟؟ گفتم اسم منو با دوست دختر جدیدت عوضی گرفتی آقا . گفت خانوم ... درسته ؟؟ گفتم آره . گفت مریم میخوام بازم با هم باشیم.هستی؟؟ گفتم خیلی پر رویی . یادته چه کارا که نکردی؟ چه بدی ها که در حقم نکردی ؟؟ گفت یادمه خیلی بهنت بد کردم اما میخوام جبران کنم . میخوام بشم همونی که تو میخوای . هستی؟؟ گفتم قبلا هم قرار بود درست شی شدی؟؟ چند بار گفتی میخوای جبران کنی ؟ گفت ایندفعه فرق داره قول میدم قول مردونه . گفتم چه تضمینی هست که باز خوردم نکنی؟ گفت من قول میدم بهت امتحانم کن. دیگه اس ام اس ندادم. بعد خودش اس داد گفت مریم تجریش مغازه گرفتم گفتم به سلامتی گفت بیا پیشم کیف و کفش میخوای بردار گفتم ایشالله. اون شب گذشت . فرداش من بهش اس ندادم اونم نداد زنگم نزد تا شب . شب از خونشون زنگ زد بهم . تعجب کردم قبلا گفته بود دیگه اونجا زندگی نمیکنه چون با خانوادش مشکل داره البته میدونستم دروغ گفته بهم حالا چرا نمیدونم.خلاصه جا خوردم شماره اونجا افتاد رو گوشیم . جواب دادم . اون شب اصلا حالم خوب نبود امتحان داشتم انقد درس خونده بودم سر گیجه داشتم فشارم افتاده بود پایین.به زور یکم باهاش حرف زدم گفت چی شده؟ گفتم حال ندارم.یکم حرف زدیم گفت مریم نگفتی بازم باهام هستی یا نه؟گفتم حالا باید فکر کنم.گفت ای بابا عروس خانوم بله رو بده دیگه.گفتم آخه میترسم آقا دامادمون باز جا بزنه فرار کنه.گفت نه به خدا به جون امینت به جون مریمم که نمی خوام دنیاش باشه ایندفعه فرق داره.میشم همونی که تو میخوای . میدونم چقدر عذابت دادم اگه منو ببینی تو گوشمم بزنی هیچی نمیگم سرمم بلند نمیکنم.هیچی نگفتم گفت مریم هستی؟ گفتم نمیتونم باور کنم تو اینهمه دخترای رنگ و وارنگو ول کنی بچسبی به من که از همه دنیا با این بزرگیش هیچی نمیخوامو ترجیح میدم ساده زندگی کنم. گفت دیوونه به خاطر همین خصوصیاتته که میخ.امت.گفتم چه خصوصیاتی؟ گفت همین که ساده ای همین که پاکی باهام صادقی اینکه اگه گفتی دوسم داری از ته دلت گفتی . باز هیچی نگفتم.بغضم گرفته بود یادم افتاد که چه کارا به خاطرش نکردم.گفت به خدا دوست دارم. گفت مریم جدا دوس پسر داری گفتم آره گفت باهاش بهم بزن با من باش. گفتم نمیتونم.گفت چرا؟گفتم آخه اون بیچاره بهم دل خوش کرده بی دلیل نمیتونم بپیچونمش.گفت اگه منو هنوز دوست داری این کارو بکن.چه حرفی زده بود.یعنی بازم باید دوسش میداشتم؟؟ آره داشتم. گفت بیا ببینمت منم باز خر شدم گفتم باشه . رفتم تجریش. اون روز راهپیمایی بود من ساعت ۳ راه افتادم ساعت ۶.۳۰ تجریش بودم اونم با کلی پیاده روی.رفتم اونجا دیدمش از دور منو دید خندید.دلم میخواست واقعا یه سیلی نثارش کنم اما وقتی دیدمش فقط دستشو محکم تو دستم فشار دادم. هر باری که میدیدمش خوشگلتر از قبل میشد.با یه تیپی که بیشتر به دلم میشوندش.با یه سر و وضعی که مطمئن بودم هر دختری بره مغازش چشمشو میگیره . ولی باز دلمو خوش کردم به این حرفش که گفت فقط منو دوسم داره. گفتم امین دیرم شده من باید ۷.۳۰ خونه باشم الانم ترافیکه چکار کنم.گفتم همین الان برو گفتم از خداته که برم نه؟ به خاطر همین ۵ دقیقه گفتی بیام؟ گفت به خاطر خودت میگم . هیچی نگفتم.رفتم دیدم اصلا ماشین پیدا نمیشه . خیلی ترافیک بود.از تجریش تا راه آهن تظاهرات بود. یه پسره تو اون هیرو ویر گیر داده بود که سوارم کنه.از یه طرف گفتم سوار شم که حداقل زود برسم خونه از یه طرف گفتم من اهل این کارا نیستم.همون موقع مامانم زنگ زد گفت مریم ترافیکه نه؟گفتم آره گفت خب به خاطر اینکه دیر نیای نری سوار هر ماشینی بشیا دیر شد عیب نداره.خیالم راحت شد . بالاخره یه ماشین گیرم اومد رفتم خونه.از اون موقع تا ۲ روز از امین خبری نشد.منم دیگه وقتی این رفتارارو دیدم گفتم آرزه باهات هستم اما فقط میخوام حالتو بگیرم و تلافی کنم.بهش زنگ زدم کلی باهاش خوش و بش کردم که آره من هنوزم میخوامتو از این حرفا.دیدم زنگ نمیزنه باز.منم زنگ نزدم.فقط بهش اس ام اس دادم گفتم خوب داری جبران میکنی گذشته رو . امین خیلی عوض شده.دیگه اون آدمی که من دوسش داشتم نیست.هرچی دلش میخواد میگه.هرجور میخواد رفتار میکنه.احساس میکنه از من سرتره.همش میخواد منو بکوبه.منم امروز تصمیم گرفتم دیگه بهش زنگ نزنم. من با ابوالفضل دوستم.ابوالفضل کسیه که وقتی هیچ کسو نداشتم به دادم رسید.مواظبم بود.روزایی که من تو تهران تنها بودم خانوادم نبودن امین نبود انگار که خدا هم نبود اما ابوالفضلو واسه من فرستاده بود تا تنها نباشم.ابوالفضل واقعا یه فرشته ست. من عاشقش نیستم اما اون هست.شاید بگید من هوسبازم که امین رفت با این دوست شدم اما نه اینطور نیست.من تو وضعیتی بودم که احتیاج داشتم یکی به حرفام گوش بده و اون وقت خدا ابوالفضلو بهم نشون داد.حالا از این میترسم که ابوالفضلو ول کنم اذیت بشه من دلم نمیخواد دل کسیو بشکنم.نمیدونم چکار کنم شما اگه جای من بودید چه کار میکردید؟ بدجور بهم ریختم بدجوری دیوونه شدم. وااااااااااااااااااای خوا جونم کمکم کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/28ساعت 12:35 توسط مریم |
|
|
دیروز سر کلاس بودم نشسته بودم نگام به تخته ای بود که سوالای جور واجور روش حل میشد کلاس تازه شروع شده بود یه دفعه یکی از بچه های کلاس اومد تو وقتی دیدمش قلبم وایساد خدایا مگه میشه؟؟ داشتم میمردم یه دختری که انگار همزاد اون بود همون ابروهای پیوندی همون صورت گرد همون نگاه اشک تو چشام جمع شد بغضم گرفت اومد پشت من نشست من نمیفهمیدم اون دختر اون نیست حالا اون واسم امین بود صدای قلبمو میشنیدم خدایا چرا؟ من که گفتم فراموشش کردم من که گفتم ازش متنفرم نه دروغ گفتم فکر میکردم فراموشش کردم اما فهمیدم که عشق هیچوقت به نفرت تبدیل نمیشه هیچوقت از این به بعد با عشق دیدنش میرم سر کلاس خدایا کمکم کن .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/26ساعت 22:48 توسط مریم |
|
|
دیگه هیچی ازم نمونده ... قلبی که یه روزی دیوونه ی امین بود رو خردش کرد ... همه میگن چوب کاراشو میخوره ... اما نه خدا نکنه ... ایشالله همیشه خوشبخت باشه ... من باید میرفتم که الان دیگه میرم ... به حرمت اون دوستی که با هم داشتیم از خدا بخواید منو ببره پیش خودش ... این پایان دفتر زندگیمه ... این وبلاگ دیگه هیچوقت آپ نخواهد شد ... چون هیچ کدوم از صاحباش نیستن که بیان و بنویسن ... یکیشون که تنهایی رفت به نا کجا ... یکیشونم آرزوشه که بره و میره ... حلالمون کنید ... خداحافظ ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/27ساعت 12:4 توسط مریم |
|
|
سلام دوستای مهربونم ببخشید که نگرانتون کردم منظور من به امین نبود من و امین خیلی خوب و خوش با همیم و هیچی نمیتونه باعث جداییمون بشه دوستون دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/03ساعت 21:1 توسط مریم |
|
|
سلام جیگرای من چطورید ؟ چه خبرا ؟؟ منم خوبم امینم خوبه تازه من و امین خیلیییییییییییییی خوشحالیم نمیدونی چرا ؟؟ خب چرا میزنی بابا ؟؟ حالا نمیشه خودت حدس بزنی ؟؟؟ خودم بگم مزه ش میره ها باشه باشه گفتم بچه ها همه چی بین من و امین داره تموم میشه دوستیمون داره تموم میشه چی ؟؟ اینکه خوشحالی نداره ؟؟ چرا ٬ داره !! میدونی چرا ؟؟؟؟؟ واسه اینکه ما داریم وارد مرحله نامزد بازی میشیم شوخی ؟؟ نه بابا جدی میگم وقتی از کربلا برگرده با خوانواده گرام میان خونمون واسه امر مبارک خواستگاری دیدی خوشحالی داره ؟؟ مامان اینا هم گفتن اگه پسر خوبی باشه حرفی ندارن خلاصه اینکه ... آره دیگه مادر دعا کنید واسمون البته واسه خوشبختیمون خب دیگه من برم راستی ٬ فکر نکنم دیگه آپ کنم چی ؟؟ می خوام خونه داری یاد بگیرم ؟؟ نه بابا ٬ من که تو خونه هم دست به سیاه و سفید نمیزنم می خوام سال آخری خوب درس بخونم تا بابام نگه نامزد بازی نزاشت درس بخونی این رفتن با همه رفتنا فرق داره چون به عشقم رسیدم و دارم میرم فدای دلای مهربونتون یه دنیا دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/24ساعت 23:30 توسط مریم |
|
|
سلااااااااام چطورین ؟ خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین؟( نفسو داشتین؟؟ بهد از قرونی تصمیم گرفتم بیام چند کلوم بحرفم خلاصه زدم به سیم آخرو گفتم هرچی باداباد . پای همه چیه امین وای میستم حرف نمیزنیم که نمیزنیم ٬ دیر به دیر همدیگرو میبینیم که ببینیم چند شب پیش خواب دیدم با امین داشتیم یه چیزیو امضا میکردیم . یه چیزی میگم نخندیناااا اما همه چی به ذهنم رسید جز اونی که الان به فکر شما رسید چه خوابایی میبینماااا راستی یکی از بچه ها گفته بود امین چرا آپ نمیکنه؟؟؟ باید به خدمتتون برسونم به نظر شما ساعت ۱۲ شب جایی کافی نت بازه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا خودم به این خوبی آپ میکنم چی کاره امین دارید؟؟؟ راستی جریان سربازی منتفی شد عوضش آخر این ماه میره کربلااااااا راستی داداشم هم رفت قاطی مرغا خب دیگه زیاد حرف زدم فکم و دستمو کی بردمو مخم و چشام هنگ کردن این شعرم تقدیم به همه شما و مخصوصا تقدیم به نفس خودم با یه دنیا عشق پاک ....
بدجوری تنهام دوباره بی تو و اون رنگ چشات بگی نگی چند وقته که دلتنگیام زیاد شده باز هوای تو رو دارم بهونه هام خیلی شده بخوای نخوای دوستت دارم بیای نیای منتظرم بگی نگی دق می کنم اگه تو تنهام بذاری بگی نگی این روزا بازم خیلی دلم تنگه برات بدجوری تنهام دوباره بی تو و اون رنگ چشات بگی نگی چند وقته که دلتنگیام زیاد شده باز هوای تو رو دارم بهونه هام خیلی شده کاشکی تو گرمای نگات بغش یخی م رو بشکنم حس بکنم که عاشقم شاید که باورت کنم تو لحظه های خستگی سر روی شونه ت بذارم
نقل و نبات : هیچوقت از اینکه عاشق یه فرشته آسمونی شدم پشیمون نمیشم با این ابراز علاقه های یه دفعه ای بیشتر دیوونم میکنی گل نازم |
|||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/15ساعت 15:23 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/12ساعت 16:53 توسط مریم |
|
|
سوگند به شبنم هايي كه پيش از بيدار شدن خورشيد به دنيا مي ايند
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... . . . وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد ...
مي خواهم برايت مرهمي باشم!براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ... اميدش به لبخندي ست!مي خواهم برايت لبخند باشم ... براي آن دلي که از اميد،خالي ست!مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ... تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد!من تو را مرهمي خواهم بود،گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است !
گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن ، مرا اين گونه آزردن ، خدا را خوش نميآيد مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن ، خدا را خوش نميآيد بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم ؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نميآيد دلي پر درد و آه دارم ، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن خدا را خوش نميآيد ...
سلام به همه دوستای گلی که تو این مدت منو فراموش نکردن و البته سلام به شماهایی که منو از یاد بردید . بازم برگشتم . بازم تازه نفسم . برام دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/09ساعت 17:48 توسط مریم |
|
|
در كنار آبشاري نشسته بودم ناگهان آبشار قطع شد گفت : بنويس گفتم : با كدامين قلم ؟ قطعه اي از استخوانم را در آورد گفت : بنويس گفتم با كدامين مركب ؟ قطره اي از خونم را درآورد گفت : بنويس گفتم با كدامين كاغذ ؟ قلب عاشقم را در آورد گفت : بنويس من هم با تمام وجود نوشتم : دوست دارم بي نهايت با صداقت تا قيامت ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 18:48 توسط مریم |
|
|
آی آدما گوش بکنید وصیّت من آی شمایی که میگیرید رو دوشتون جنازه من دستای منو از تو تابوت بیرون بزارید تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالین این دستای من تورو خدا موهای منو شونه نکشید تا که بدونن دست نوازش نکشیدن رو سر من اگه کسی سراغمو ازتون گرفت تورو خدا نزارید بره ، آخه اونه قاتل من بگید چشاش به دربود ٬ نیومدی سراغش بگید به یاد تو بود ، نیومدی سراغش بگید که تک پرت بود ، نیومدی سراغش بگید که عاشقت مرد ، دیگه نیا سراغش ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 17:13 توسط مریم |
|
|
سلام دوست جونای گلم من ؟؟ من انقدر اکتیوم اصلا وقت نمیکنم با امین برم بیرون انقدر این چند روزه داغونم ولی هنوزم عاشقانه دوسش دارمو میپرستمش و مطمئنم اونم مثل منه مهربونای من واسمون دعا کنید.الان بیشتر از همیشه محتاج دعاهاتونم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 17:54 توسط مریم |
|
|
لالا لالا ، نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصش نشه تنها بیداره
لالا لالا ، نخواب بازم سفر رفت نمی دونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
لالا لالا ، نخواب میدون جنگه دست هرکی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
لالا لالا ، نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین بازم دعا کن واسه اونکه ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها
لالا لالا ، نخواب اون راه دوره خدا می دونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره
لالا لالا ، نخواب تیره ست چراغم مث آتش فشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست هزار شب نشد نیومد باز سراغم
لالا لالا ، نخواب خواب که دوا نیست دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار،نمیشه آخه عاشق شدن که دست ما نیست
لالا لالا ، نخواب تنها میمونم کمک کن قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشمه عزیزم؟ مگه من مثل اون نامهربونم؟
لالا لالا ، نخواب ماهو نگاه کن من اسفندو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظو بردار و وا کن
لالا لالا ، نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه ، جون دریا اشتباهه
لالا لالا ، نخواب تلخه جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای چی بخونم پس لالایی؟
لالا لالا ، نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ میگی به دل که برمیگرده
لالا لالا ، نخواب اشکت زلاله مث بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شبو هم قلبو کشتیم ولی اون چی ، چقدر اون بی خیاله
لالا لالا ، نخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
لالا لالا ، نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیدست اما تنهاست پایینم که بیوفته بی نصیبه
لالا لالا ، نخواب اینجاست سیاهی پره اما تو تنگ قصه ماهی
اونی که ماهارو بیدار نگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی
لالا لالا ، نخواب تا اون بخوابه بشین انقدر تا که خورشید بتابه
زمونی که یقین کردم بیدار شد بخواب با یاد عکسی که تو قابه
لالا لالا ، بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابی پس لالا لالا
بخواب دیگه تو میتونی بخوابی ببین خورشید اومد بالای بالا
لالا لالا ، اینم بود سرنوشتم این از امروزمو این از گذشتم
نمیخوابم تا تو برگردی یک روز منم خوابو واسه اون روز گذاشتم
نمیخوابم تا تو برگردی یک روز منم خوابو واسه اون روز گذاشتم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/05ساعت 16:18 توسط مریم |
|
|
تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/04ساعت 9:48 توسط مریم |
|
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/02ساعت 19:58 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 16:50 توسط مریم |
|
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک . همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوری فریاد زد: من چشم می گذارم از آنجایی که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد...یک...دو...سه...تا همه جایی پنهان شوند... لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد... خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد... اصالت در میان ابرها مخفی گشت... هوس به مرکز زمین رفت... دروغ گفت: به زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت... طمع داخل کیسه ای که دوخته بود پنهان شد... و دیوانگی مشغول شمردن بود... هفتاد و نه... هشتاد... هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد... و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است ... در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید... نود و پنج...نود و شش... نود و هفت... در همین هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام... دارم میام... و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود... زیرا تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود... . و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود... دروغ ته دریاچه... هوس در مرکز زمین... یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق... او از یافتن عشق نا امید شده بود... حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.... دیوانگی شاخه ای چنگک مانند را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آنرا در بوته گل رز فرو کرد دوباره و روباره تا با صدای ناله ای متوقف شد... عشق از پشت بوته ها بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون بیرون میزد... شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود... دیوانگی گفت : من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو... اینگونه است که از ان روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنارش است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/26ساعت 19:34 توسط مریم |
|
|
بهت بگم جون منی ، عمر منی تو با نگات پلی به رؤیام میزنی یادت نره قول و قراری که دادی باز میترسم که زیر قولت نزنی بهت بگم بدون هیچ رو در واسی برای من نذاشتی هوش و حواسی تو شبا تو تک ستارۀ منی همیشه تو واسه من مقدّسی بهت بگم هیشکی مث تو نمیشه فقط توئی که می مونی همیشه اینو میگم که دیگه خوب بدونی دل نگو، تو سینه یه آتیشه بهت بگم تا پای جون من با تو هستم تا وقتی نفس دارم به پات نشستتم فکرنکن خسته م یه کار نده دستم یه دل شکسته م بعد از خدا من تو رو میپرستم بهت بگم شبا تو میای تو خوابم وقتی یه عمره من در تب و تابم یه وقت نکنی تو یه خونه خرابم بی تو یه حبابم ، همیشه رو آبم یا مث یه تشنه ، اسیر سرابم بهت بگم اون شبی که تو رو دیدم با یک نگاه عاشق شدم پسندیدم بدون تو اونقدر عزیزی واسه من یه تار موت و به یه دنیا نمی دم بهت بگم دوست دارم خیلی زیاد به جز خودت این دل کسیو نمی خواد فقط گوش کن این حرف آخرمه هرجا میری عشق منو نبر ز یاد ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/24ساعت 19:49 توسط مریم |
|
|
اگه میدونی تو این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت عوض میشه و صدای قلبت آبروتو به تاراج میبره ٬ مهم نیست که اون مال تو باشه مهم اینه که فقط باشه ٬ زندگی کنه ٬ لذت ببره و نفس بکشه !!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/20ساعت 18:26 توسط مریم |
|
|
سلام . من امینم . می خواستم بگم هدفمون از ساختن این وبلاگ اینه که می خوایم به بعضیا ثابت بشه عشقه الکی که نیست . من و مریم می خوایم به همدیگه برسیم . حالا شاید بعضیا باورشون نشه اما این واقعیت داره !
و خیلی هم دوسش دارم .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/18ساعت 22:9 توسط امین |
|
|
زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار ميكشند ، خيلي سريع براي كساني كه ميترسند ، خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگيناند ، خيلي كوتاه براي كساني كه شادند ؛
ولي براي كساني كه عاشقاند زمان جاودان است !!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/17ساعت 0:16 توسط مریم |
|
|
سلام دوستای گل گلاب چطورید؟؟؟ ما هم خوبیم . این شازده هم سلام میرسونه خدمت شما پریا فاطمه گلم ( فاطی ) اونم یکی از دوستای عزیزمه اما اونقد که با پری راحتم با اون نیستم . خووووووووووووووووووووووووووووووب ، حالا بریم سر شیطونیا و سوتیامون ........ یاد ایّام مدرسه بخیر . ما یه معلم ریاضی داشتیم خیلی پایه بود . قد کوتاهی داشت ، گرد و قلمبه بود معلم شیمی مونم که دیگه باحال تر معلم دینیمون ........ اوه اوه اوه . معلم درس پرورشی مونم که خدا خیرش بده . همیشه موضوع های بحثش دوستی دختر و پسر بود معلم زبانمون ، طفلک انقد ساده بود وااااااااااااااااااااااااااای معلم جغرافیمون . سر کلاسش هیشکی جرات نمیکرد نفس بکشه . معلم هندسه مون ، خدا خیرش بده نه اخم میکرد نه میخندید . کارشو میکرد میرفت ....... معلم ادبیاتمون ، باحال بود . یه بار یه تقلبی ازم گرفت ...... معلم ورزش ........ عشق این بود پاچه خواریشو کنیم معلم عربی مونم که همش میخندید خب دیگه معلمامون تموم شد دیگه ...... یعنی بقیشون مسخره بودن همینا بسه . خب حالا شیطونیای ما.... ما سه نفر تو حیاط یه جای مخصوص داشتیم کسی جامونو میگرفت گل گیساش کنده بود ....... آهان مدرسه ما خانه ما بود . هرچی میخوردیم آشغالاشو میریختیم زمین حرفامون فقط پیرامون اذیت کردن جنس عزیز مخالف بود . حالا یکی از سوتی های قشنگمون ...... یه سری پریا با دوس پسرش قرار داشت ، من و فاطیم رفتیم دوست امیدم اومد . اسمش مسیح بود .( حالا تو پرانتز بگم پریا به وسیله یکی از بچه ها با امید آشنا شده بود . امید پسر عمه میلاد دوست پسره دوست ما بود . فرداش تو مدرسه داشتیم کارشناسی میکردیم اون میلاد بوده یا نه . بعد بهاره همه مشخصاته میلادو داد دیدیم همونه حالا سر قرااااار . پریای گلم اون موقع یه تیکه ای داشت میگفت از در عقب رفتیم تو پارک بنده در wc بودم یه روز دیگه من و پری با یه بنده خدایی رفته بودیم بیرون . حالا من تیریپ خانومانه شیک و خوشگل حالا اینارو داشته باشید . دستم خسته شد فعلا . اگه از نظرتون جالب بوده بگید بقیشم بگم . راستی پریای عزیزم ..... دوست دارم عسلم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/15ساعت 15:42 توسط مریم |
|
|
اجازه هست عشق تورو توکوچه ها دادبزنم؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟ اجازه هست مردم شهر قصه ی مارو بدونن؟ اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن ؟ اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟ پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم ؟ اجازه میدی تا ابد سر بذارم روشونه هات؟ روزی هزارو صد دفعه بگم که میمیرم برات؟ اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه؟ هراسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 15:10 توسط مریم |
|
|
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آن ها مقرر فرماید . تنبیهی سخت تراز آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزانده تر از آتش بسوزاند ، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود. پس خداوند دو کلمه " دوستت دارم " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد. چنانکه از روز ازل آن کلمات را نشنیده و نه گفته و نه احساس کرده باشند . ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود . اما بلا کم کم رخ نمود . هنگامی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزندش کند . هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند وخود را یکباره به دیگری واگذارند.آن گاه که انسان ها ، دوهمسایه،دو برادر، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که ان را نثار دیگری کنند . زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر ان کلامی که پاسخگوی همه این نیاز ها بود . از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد . و بعد ... کم کم سینه ها سرد شد وروابط گسست وملال و بی تفاوتی جایگیر شد . دیگرکسی حرفی برا گفتن به دیگری نداشت . آدم ها درخود فسردند ودرتنهایی بی وقفه ازخود پرسیدند : چه شد که ما به اینجا رسیدیم . کدام نعمت ازمیان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشانرا برید . خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات" دوستت دارم " را به ذهن و قلب آن ها بازگرداند . . .
پس قدر این نعمت بزرگو بدونیم و اونو خالصانه به عزیزامون تقدیم کنیم !!!
خدا جونم دوست دارم مامانی گلم دوست دارم بابایی گلم دوست دارم داداشی گلم دوست دارم آبجی گلم دوست دارم مامانی گلم دوست دارم ( مامان امینوو ) بابایی گلم دوست دارم ( بابای امینوو ) داداش امیرعباس گلم دوست دارم ( داداشی امینوو) دوستای گلم دوستون دارم امین گلم دووووووووست دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/11ساعت 17:47 توسط مریم |
|
|
سلام دوستای گلم ببینید چه بارون قشنگی میاد . باد و نم نم بارون
راستی اسم وبلاگ از انظار واژه غریبی است به یه عشق پاک و آسمونی تبدیل شد به گذارش مریم از اونجاییکه اسم قبلی در نظرم بی معنی جلوه کرد چون من در انتظار کسی نیستم که بخواهم لحظه ها رو با سختی بگذرونم تا بهش برسم اسم وبلاگ عوض شد . البته منکر این نمیشم که انتظارواسه دیدن امینوووم کشنده است . منظور من چیز دیگه ای بود که خوب عاقلان دانند چی ؟ چرا شد یه عشق پاک و آسمونی ؟؟ راستش از نظر من هر عشقی که توش عشق به خدا هم باشه پاکه و تو دوستی من و امین عشق به خدا حرف اولو میزنه . راستش یه چند وقت قبل از اینکه با این شازده آشنا شم از زندگی خسته بودم . میگفتم خدا فراموشم کرده . یکی نبود بهم بگه تو خدا رو فراموش کردی نه اون تو رو ! به همین دلیل احساس میکنم عشق من یه عشق پاکه که توش اثر و رد پای خدای مهربونمه . امینوی گلم . تک ستاره دلم . مهربونم . قد تمام آسمونا دوست دارم ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 16:33 توسط مریم |
|
|
گل سرخی قلبم از طپش افتاد . با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟ گفت : نه باور کن نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی بر خود هموار کنی !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/07ساعت 13:5 توسط مریم |
|
|
سلام دوستای گلم
حالم گرفتست . یه ساعت پیش امین یه خبربدی بهم داد که اعصابم داغونه فقط می تونم از خدا بخوام کمکمون کنه . البته تو شرایط حال خدای عزیزم باید به عشق من کمک کنه . طفلک بچم عصبی شده بود . الهی فداش شم که این همه بارو یه تنه باید به دوش بکشه الهی مریم قربون اون دل پاکت بره الهی پیش مرگت شه نفس من عزیزکم گل نازم عمرم خودتو اذیت نکن . اگه من این چند روزه دارم بد اخلاقیاتو تحمل میکنم واسه اینه که می خوام دق دلیتو سر من خالی کنی و چیزی تو دل قشنگت نمونه دوستای گلم مثل همیشه ازتون یه چیزی می خوام . واسمون دعا کنید دوستون دارم
پ.ن : یکی قشنگیه منظره رو میبینه یکی کثیفیه پنجره رو .این تویی که تصمیم میگیری چی ببینی . امیدوارم همیشه قشنگ ببینی حتی از پشت یه پنجره کثیف !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/06ساعت 16:50 توسط مریم |
|
|
دروغ می گفت . دیگری را دوست داشت. یک بار به او گفتم دوستم داری ؟ گفت آری . تاریک و خاموش بودم ولی آخر از پای شکیبایی افتادم گفتم هرچه هست بگو . تو را خواهم بخشید . گفت : هر چه باشد خواهی گذشت ؟ گفتم آری . آیا دل به دیگری بسته ای ؟ گفت نه ! فریاد زدمو گفتم راست بگو هرچه هست تو را خواهم بخشید . عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت مرا ببخش . من دل به دیگری بسته ام و او را دوست دارم . گفتم سال ها تو به من دروغ گفتی و این بار من به تو :
هرگز تو را نخواهم بخشید ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/05ساعت 17:7 توسط مریم |
|
|
سلام دوست جونای نازم ! ما آپ نمی کنیم خوشید ؟؟ خانما و آقایون محترم یه معذرت خواهی از طرف امین که چرا آپ نمی کنه ! راستش مشغله کاریش زیاده منم دلم نمیاد بهش بگم با خستگی بیاد آپ کنه . ولی قول داده واسه یک تیر یه آپ اساسی و توپ بکنه . راستی عزیزا تا حالا اولین پستمو خوندید؟؟ چی؟؟ چی شد که الان دوستیم؟؟ چون واسه من بودنش مهمه و سلامت بودنش . با هرکی خوشه با همون باشه ای مریم دیوونه اگه امین بفهمه این حرفا رو زدی میکشتت هیچی به خدا فقط می خوام بگم یکی یدونه قلبم ! عزیز مهربونم ! تا بی نهایت دوست دارم .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/04ساعت 22:46 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| عشق چیه ؟؟ |
"به نام تک نوازنده گیتارعشق"
یه روزی تصمیم گرفتم این وبلاگو بسازم تا به همه ثابت کنم عشق هنوز نمرده و عاشقای واقعی هنوز هم نفس میکشن . درسته که حضور امین من تو این وبلاگ خیلی کمرنگه اما فقط یه عاشق مثل من میتونه وجودش رو توی تک تک حرفام احساس کنه . امین من توی این وبلاگ نقش پررنگی داره چون اگه نبود منم نبودم . می خوام بگم عشق پاک هنوزم هست ، عشقی خالی از هوس . من عاشق امینم و حاضرم واسه هرچه با شکوهتر شدن عشقمون جونمم بدم ... امین من ! تک ستاره آسمون دلم ! همه زندگی من ! یکی یه دونه قلبم ! عاشقتم و دیوانه وار میپرستمت !! تنهام نزار فرشته من ... عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار اويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن |
| صاحب خونه ها |
|
مریم امین |
|
RSS
|